تبلیغات
اینجا چراغی روشن است. - آخرین سنگر سکوته................
وبلاگicon
آخرین سنگر سکوته................ ...






آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست...*

به دلیل اینکه خیلی حرفا گفتنی نیست

و از آن جایی که دل صاحب مرده ی من، امروز بد جوری گرفته

و چون امروز کلی کار نیمه تموم دارم که باید تا فردا صبح انجامش بدم،

بعد مدتها  دارم مینویسم...


پ.ن 1) انگار مبتلا به خودآزاری هم شدم...

پ.ن2) هرچند میدونم چنگی به دل نمیزنه... اما انگار به نوشتن نیاز دارم...


 ++++++++++++++++++++

هراس نوشت)

امروز عزیزی بهم اس.ام .اس داد و نوشت: کاش... و بعد از من خواست تکمیلش کنم.

هرچقدر فکر کردم آرزوی معقولی انگار نداشتم که بتونم حتی بیان کنم...

نه اینکه خیلی بی غم و بی دغدغه باشم...

از انبوه آرزوهای توی ذهنم بود که رووم نشد یکیشون رو انتخاب کنم...........................

++++++++++++++++++++

 

غریبانه نوشت)

از غم و غصه نوشتن رو دوست ندارم... چون میدونم این غمها ساری هستند یه جورایی...

اما اینروزها بیشتر از دلتنگی بی اعتمادم ... همین.

 ++++++++++++++++++++

 

عاشقانه نوشت با چاشنی ناکامی )

ما هیچ  وقت به هم نمی رسیم

سال هاست رو به روی هم

دو سوی ریل می ایستیم

به هم نگاه می کنیم

و شاخه های گل…پژمرده می شوند

میان دست های مان

تقصیر ما نیست

قطار ها…به سرعت می گذرند…**

 

++++++++++++++++++++++++

 

*بخشی از ترانه ی زیبا داریوش عزیز

 **رضا کاظمی



2نوشته شده در 1393/10/6 ساعت 22:37 توسط آیدا    نظر شما ()
ویرایش شده در 1393/10/6 ساعت 23:00

صفحات :